فکر من صحنه دارد

غروب بود و باز فکرت
توی سرم بی اجازه قدم می زد
هزار نفرین و ناسزا که
بــرو
برو وارد افکار من نشو
فکرها که روسری ، سرشان نمیشود آقا
اینجای فکر من ، صحنه دارد برو . . .

/ 7 نظر / 21 بازدید
nazanin880

افلاطون را گفتند چرا هرگز غمگین نمیشوی؟ گفت دل به هرچی که نمیماند نمیبندم...

masoume

خزان را ببین... تن پوش طلایی درختان را با تار و پود زمین گره میزند ... تا در عبورم ... خش خش برگهــــــــــا... سکوت سنگین دشت را بشکند و مرا ... از ژرفای خیالت بیرون بکشد. تو اما هر روز ... نا آشناتر از همیشه ... به خاطرم می آیی و مرا ... در اعماق نبودنت غرق می کنی . بی انصاف... رسم مروت ... از خزان بیاموز... درود بر شما سمانه جان مثل همیشه زیبا[گل]

مهدی اورسجی

سلام قلمت سبز چرا خورشید نمی میرد چرا خورشید نمی میرد هنوز کاریز مهتاب آفتابی ست چرا خورشید نمی میرد .

شب

سلام سمانه نازنین نوری ممنون از اینکه مرا میخوانید ومشوق من هستید سالم و همیشه باشید

هم اشعارتان جالب و زیباست و هم وبلاگتان. در اشعارتان خیلی برایتان پیام میگذارم ولی متاسفانه جواب در یافت نمیکنم . شاید لیاقتش را ندارم که بایک نفراز اهل خراسان اشنا بشوم من اردت خاصی به مشهد دارم و آدمهایش را بیشتر دوست دارم

شرمنده اسمم را ننوشتم جعفر حسین زاده هستم که در سایت شعرنو زیات به اشعرتان سر میزنم

عاطفه فلاح

درود سمانه ی عزیز وبلاگ زیبایی داری . و همچنین قلم ِ دلنشینی بانـو /با اجازه لینکتون کردم/ [گل]