تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩٠ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه نوری

این عقربه های لعنتی نبودنت را فریاد می زنند ! 

این عقربه های لعنتی نمی دانند من تاب ندیدنت را ندارم .

این عقربه های لعنتی

این عقربه های لعنتی مرا به وحشت انداخته اند. جای خالی ات را سوت می کشند. . . 

این عقربه های لعنتی 

نمی دانند من چشم انتظار مسافری هستم که قلبم را به تاراج برده !

اینها دارند روحم را سلاخی می کنند !

احساسم را نمی فهمند 

من به بی تفاوتی چشمان تو عادت دارم اما این عقربه های لعنتی که نمی دانند تو   می آیی ، هرچند دیر اما می آیی ! 

می دانم که می آیی 

من برای آمدنت نذر کرده ام ، تمام دلتنگی هایم را در آبکش بی خیالی می ریزم و ته مانده ی غرور یخ زده ام را می نگرم 

این شبهای بیقراری آتشم می زند و به چشمان خسته ام آب می پاشد 

بــیــا . . . 



  • توماس
  • قالب میهن بلاگ