تاريخ : ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه نوری

امشب عجب شبی ست !

          خیالت رهایم نمی کند ! ...

چند ساعتیست بدون احساس خستگی تن سطور را سیاه می کنم ...

     جامه می بافم برای عریان تنشان ...

یکی از آخرین شبهای تابستان است و  ابرها عقده هاشان را خالی می کنند ...

وه ! چه جیغ های دلخراشی ! چه اشکهای روح نوازی ! ...

                دورتر

در بستر رودخانه ، قورباغه ها هم مست کرده آواز می خوانند . گربه ای جیغ می کشد و گنجشکی ترسیده از طوفان و باران و شاید گربه !

راستی ، امشب مهتاب را ندیدم ! ، سر به دامان که نهاده ؟!...

                پشت ابرها عشقبازی با آسمان !...

چه زهرخندی می زند دمادم این آسمان ... پیراهن ابرها از دعواشان تکه پاره شده ، می روند لباسهای پاره شان را با اشک وصله کنند ، آن دورها در اوج آسمان کور سوئی می زند چشمک ! ابرها همرنگ آسمان شدند .

دیگر ...

خبری از آن هیاهوی ساکت وحشی نیست !!!



  • توماس
  • قالب میهن بلاگ