تاريخ : شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه نوری
وقتی تو نیستی
دیگر فرقی ندارد

شب باشد یا روز ...
باران ببارد یا خشکسالی بگیرد تمامِ اهالی زمین را

 

وقتی نیستی با همه دعوایم می شود 
اول باران . . . 
تقصیر خودش است ، به هر دری می زند که نبودنت را به رخم بکشد !

راه می روم ، خیس میشوم... 
می ایستم ، جیغ می کشد !

وقتی تو نیستی فرقی ندارد ...

باران ببارد یا لبهای زمین ترک بخورد !
این روزها که نیستی سلیقه ات همه پسند شده !
هرکس از کنارم می گذرد بوی عطر تو را می دهد !
آه ! راستی ، سیگارت !!!
 
انگار فقط مارکِ سیگار ِ تو را در این حوالی می فروشند !
سیگارت را بکش ...

وقتی تو نیستی فرقی ندارد شب باشد یا روز

بهار باشد یا پائیز

خودت رفته ای و من مانده ام با  یک مشت خاطرات ِ غریب

که از تو هیچ چیز نمیدانند ...

با دیوار های ساکت ِ اتاقم  آنقدر از بغض گفته ام که به جای من ، ترک برداشته اند ! 

سیگارت را بکش . . .
دیگر فرقی نمی کند با من نبودنت را با چه کس جشن گرفته ای
غریب بودنم دیگر دردی را دوا نمی کند
راستی ! خیالت راحت باشد
سیگارت را بکش
لبخندهایت را به دلتنگیهایم بدهکار نیستی ...
سیگارت را بکش

کنج ِ همان کافه ی کنار ِ خیابان ِ خیس بنشین و سیگارت را بکش !

فقط 

حق نداری به هیچکدام از لبخندهایمان فکر کنی !!!

آنها خائن ترین خاطراتمان بودند 

زیباترین ها همیشه اشک آلودم می کنند

وقتی تو نیستی !!!



  • توماس
  • قالب میهن بلاگ